تبليغاتX
دیواره بلند و انگشتان سرمازده - گزارش صعود دیواره علم کوه مسیر 52 لهستانیها-مشهد-فرانسویها

گزارش صعود دیواره علم کوه مسیر 52 لهستان-مشهد-فرانسویها

گل عکسهای امسال

علم کوه ورژن مرداد ۱۳۸۷(البته از دید من)

خوبه ! من کمی خرافاتیم شاید اما به تقدیر یا هر چیزی شما اسمشو بذاری  اعتقاد دارم .من و نوید(ابوالفضل) عظیمی از اول سال برای ۵۲ اصلی تمرین کرده بودیم . مصنوعی ، اسکای هوک ، رکاب کلاهکهای چپ و .... .اما بهتره بدونید  من  ۵ سال بود که اصلا کار سنگ نوردیم تعطیل بود و از پارسال گرده آلمانها دوباره شروع کردم و امسال نوید از اول سال باعث شد کار کنم (دمش گرم ) .البته دروغ نگم این چن سال دلم پیش علم کوه بود. همیشه مخصوصا نیمه های مرداد ماه که میشد غاط میزدم علم کوه کشش عجیبی داره حتی برای کسایی که برای گلگشت میرن اونجا باور کنید این منطقه و کوههاش خیلی متفاوتن. به هرحال من گزارش صعودمونو مینویسم شاید برای سایر دوستان هم مفید باشه .

تصویر علم کوه دزدی

سه شنبه۸/۵/۸۷

بعد از ظهر به سمت کلار دشت راه افتادیم . طبق معمول در لحظه راه افتنادن از تهران استرس به اوجش رسیده بود.میدونید همیشه استرسهای جانبی بیشتر از تنشهای ناشی از خود صعود اما با رد شدن از هر مرحله بار استرسها از شونت برداشته میشه .باور نمیکنید در طی مسیر هم با بیان برای قاطر چندین بار هماهنگی کردیم . آخه اونا فکر میکردن خیلی شلوغ بشه چون شب ۳ روز تعطیل بود.

پناهگاه رودبارک

پناهگاه رودبارک

   بالاخره رسیدیم رودبارک . چرخی در حسن کیف زدیم و کم و کسری ها رو تهیه کردیم و دوباره برگشتیم به پناهگاه . اتاق ۴ به ما داده شده بود .بارها را بردیم بالا و آنها را بین دو کوله پشتی و دو کیسه بار(انفرادی سزبازی)تقسیم کردیم وزن بارها حدود ۷۵ کیلو گرم بودیعنی ۱۵ کیلو گرم اضافه داشتیم .یک علت هم شاید بردن ۹ لیتر آب معدنی بود .

   سرمان را زمین گذاشتیم کمی استراحت کنیم که درب اتاق را زدند و در که باز شد آقا هاشم (از پرسنل رودبارک) مصطفی دریانی را نشان داد هنوز حرف نزده بود که من از جا پریدم و پرسیدم مصطفی شهرام حنیفه هم هست؟ او جواب داد پایینه و منو نوید رفتیم پایین تا شهرامو ببینیم با کلی شادی و شعف از یمن خوب این تصادف .اونا بطور اتفاقی همزمان با ما وارد منطقه شده بودند برای دوچرخه سواری..

   بار ها رو جمعو جور کردیم ، اتاق خلوط شد؛ کوله ها و کیسه بارها را را داخل گونی کردیم تا هم آسیب نبینند و هم در صورت بارش خیس نشن . بارها رو هم گذاشتیم تو ماشین که صبح کارمون ساده تر باشه .

  بر خلاف انتظار همه شب تعطیل شلوغ نشد و تنها سه یا چهار گروه اومدند .حتی ما نتونستیم شریکی برای نیسان بریر پیدا کنیم .بچه های کوهنورد گیلان بودند که اونا هم ماشین مستقل میخواستند.

   شب شروین آریان فرد(جوانترین سرپرست برنامه دیواره علم کوه در باشگاه دماوند)کسی که حق زیادی هم گردن من دارد و اولین صعود دیواره حتی قله علم کوه را در برنامه او انجام دادم زنگ زد و گفت کیل شانس را کف یخچال به من میرساند و صحیح و سالم در تهران باید به او برگردانم (این یعنی رفیق).

 

چهارشنبه ۹/۵/۸۷

صبح ساعت ۶ با نیسان قرار داشتیم .طبق معمول فکر میکردم نوید با دگنک بیدار شود اما او فرزو سریعتر از همیشه بیدار شد . شهرام حنیفه هم تا دم در اومد و مارو بدرقه کرد . برای اولین بار جلوی نیسان نشستیم .

    ساعت قبل ۷ بود که به بریر رسیدیم اما قاطر تا ۸:۳۰ نیومد.اونجا بچه های گروه همت شمیران رو دیدیم .دست عزیزم بویه سادات نیا و فریبرز هم باهاشون بودن .من اولین بار باه همراه سلمان محمدی با اینها رفتم بند یخچال..یادش به خیر. ۸:۳۰ بیان که رسید ما رو سریع راهی کرد . بدو رفتیم بالا.

بریر

اولین قدمها در بریر

    ۹:۱۵ رسیدیم کشتی سنگ . جالبو غم انگیز نهر سمت راست کشتی سنگ کاملا خشکیده بود !! بالای کشتی کمی استراحت کردیم و رفتیم بالا. بازهم زیباییهای مسیر : پیت سرا، دره اسپد ،کنگلک ها ، لیزونک ، پیشانی یخچال و ... استله های پای سرچال خشک شده بود و آبرفت زیرش بصورت ماسه بادی زده بود بیرون . خشکسالی بیرحمانه تر از همیشه رخ مینمود .

سرچال

دورنمای سرچال از بالای لیزونکا

   ۱۲:۳۰ سرچال .سکوت حکم فرما بود . نان و کالباس ، چایی ، آب و استراحت ؛ من و نوید و رسول که از رشت میامد. تا ۱۴ استراحت کردیم ، قاطرها که رسیدند به شیرزاد و بیان خسته نباشی گفتیم و رفتیم . من زودتر راه افتادم و تنهایی قدم میزدم و خاطراتمو مرور میکردم : خاطرات هم قدمی با بچه های دیواره ۸۰ ، هم قدمی با مجید قاسمی و اسماعیل متحیر پسند و همراهی با شهرام حنیفه قدمهای سنگین زمستان ۸۰ . خاطرات آدمو دیوانه میکند .

بیان

بیان قاطرچی رودبارک

شیرزاد

شیرزاد قاطرچی رودبارک. ازسیبیلاش نترس ته دلش صافه!

   ۱۵:۳۰ رسیدیم علمچال . چادر زدیم . داخل ساختمان پناهگاه خرابه را انتخاب کردیم . جز بچه های همدان روی سکو و بچه های گرگان در پناهگاه خرابه کسی نبود. نوید آرام و قرار نداشت .

نوید پر شر و شور

نوید پر شور و شر

پنجشنبه ۱۰/۵/۸۷

شهرام عباس نژاد یعنی خودم

این کلاه نمدی بد به دلم نشست(ماله نوید بود)

 

روز استراحت فعال.تا ۱۰ خوابیدیم.هوای خوب و آفتابی . بویه با آبرنگ علم کوه رو میکشید . صبحونه نون پنیر و کمی خرده ریز دیگه خوردیم و راه افتادیم سمت دیواره.همدانیها روی ۵۲ - اورال-فرانسوی ها بودند و گرگانیها روی هاری روست-نجاح .ثابت قرمز رنگ آمده بود تا روی یخچال ولی ثابت سفید و کهنه به یخچال نمیرسید .

سر طناب ثابت

سر طناب ثابت پلاستیکی رو یخچال

    یخچال خیلی ذوب شده بود و سنگها زده بودند بیرون .آب زیادی از روی گل سنگها جریان داشت.به دنبال آثاری موهوم شکاف یخچال را که خیلی پایین رفته بود جستجو کردم ،بی نتیجه!سه نفر از بروجرد که تازه به علمچال رسیده بودند دیدیم .از مسیرهای مختلف از ثابت از کارگاهها و ... پرسیدند ومن توضیح دادم بی غل و غش . گفتم ما چه هدفی داریم و پرسیدند میشود دو کرده روی مسیر برود و من پاسخ دادم میشود اما پدر هرو کرده درمیاد من قبلا تجربه کردم اینکارو.. و خواهش کردم اینکارو نکنند.

برخورد نزدیک از نوع؟؟

برخورد نزدیک از نوع؟؟؟

   ناهار رو کمی دیرتر خوردیم . با سوپ شروع کردیم و با ماکارونی دست پخت نوید تمومش کردیم .کلی هم آب و مایعات بستیم به شیکم . هوا نشون میداد داره کم کم کیشمیشی میشه و ما حتما باید فردا صعود میکردیم چون معلوم نبود چی بشه..

    عصری باز هم به چادر بروجردیها رفتیم . یک چای داغ مهمونمون کردن . در مورد ابزارهای مورد استفاده پرسیدند و من سایزهای مورد نیاز رو توضیح دادم و باز هم خواهش کردم که روی مسیر مورد نظر ما نرن . به هر حال ما یک روز هم زودتر تو یخچال بودیم و اونا تازه رسیده بودند اما اونا همه چیزو خنده گرفتن . حتی در مورد ساعت حرکت از چادر هم پرسیدن و من راهنماییشون کردم .صادقانه همه چیو گفتم به خدا، اما ..

   مجید قاسمی و محمد صبوری هم آمدند .مجید پیشنهاد کرد با هم روی ۴۸ بریم تا طول آخر یه کاری بکنیم و جو غربت ۴۸ هم نگیردمون ولی من گفتم اول ۵۲ .او هم گفت برا دست گرمی شاید یه حرکتی رو هاری رست بکنه .

  افشین رمضانی هم آمد به همراه یه سورپریز : مهدی فراهانی دوست عزیز من که برا صعود گرده اومده بود.

   کیل شانس من هم توسط پیک شروین آریان فرد (جوانترین سرپرست برنامه دیواره علم کوه در باشگاه دماوند)رسید به دستم . پسره خیلی اصرار داشت شروین گفته کیل رو سالم تهران تحویلش بدی..خندیدم و گفتم داداش این کیل بیشتر دست من بوده تا شروین اون منظورش سلامت برگشتن من بوده نه کیل.

   کمی زودتر خوابیدیم بعد جمع کردن ابزار فردا ،راز و نیاز و سوال از آسمان پرستاره که فردا چه خواهد شد؟

 جمعه ۱۱/۵/۸۷

صبح ساعت ۳:۴۵ از خواب برخاستیم البته با این قول به نوید که ساعت ۴ هستش .صبحونه ای خوردیم و وسایلو برداشتیم .صندلی پوشیدیم و ۴:۳۰ حرکت به سوی دیواره.از دور دوتا چراغ قوه دیدیم که مشغول تقلا پای گل سنگها بودند . به خودمون وعده دادیم که رو هاری روست میرن . خیلی آروم بالا میرفتند .

سحرگاه روز صعود

اینجا اونجاییه که کوهنورد تفاوتشو با دیگران به رخ میکشه سحر،سرما،سماجت

   یک طناب رو نوید مجبور شد پای گل سنگها دوباره مرتب کند ،آهسته میرفتیم بالا اما موقعی به بروجردیها رسیدیم که طنابشونو بسته بودند و چند گامی در مسیر حرکت کرده بودند .۱۵ متر مسر بلند تر شده بود چون ثابت زیر برف بود و در آوردنش راحت نبود .تکه اولو من رفتم و طول اولو نوید .اونا اشتباه کردن و زیر طاقچه ۱ دماوند ۵ متر طناب کم آوردند و مجبور شدند میان شکاف کارگاه بزند و دوباره کاری شد .

اولین لحظات صعود

چه دلنشینه اولین لحظات صعود و بوسیدن گرانیت سرد

   نیم ساعتی الاف شدیم تا خودشونو جمع و جور کردند . نوید کمی عصبانی شده بود اما دیگه عقیده ما با احساسمون تفاوت داشت:"مهم صعود نیست مهم رفاقت بعد از صعوده و الان ما ۴ نفر یک کرده ایم"(متاسفانه).

   یک لحظه صدای تراکتور تو فضا پیچید ..فک کنم فقط خودم میدونستم این صدای چیه تو دلم گفتم پناه بر خدا و گردنمو فرو کردم تو سینم و چمباتمه شدم هرچند بیفایده بود . یک سنگ بزرگ یک وجبی کمرم خورد زمین و همه یک نفس راحت کشیدند...

دید طول 1 البته منم پایینم

طاقچه دماوند ۱ و من که اون پایین میخام شروع کنم

   محمد صبوری و مجید نرفتند هاری روست و چه خوب که نرفتند هاری روست ریزشی کرد بی نظیر حدود ۳۰ ثانیه یه نفس سنگ میامد از بالا . من که در عمرم چنین چیزی ندیده بودم .آنها رفتند گرده ازونجا برای من فریاد کشیدند و من گفتم در ترافیک گیرم ؛اونموقع محمد نفهمید من چی گفتم و بعدا متوجه شد.

نوید در حال صعود طول 2

نوید در حال بیرون آمدن از کلاهک طول ۲

   ساعت ۱۱:۴۵ زیر کلاهک بزرگ رسیدیم!!!!! تازه اجازه دادند من جلو بیافتم .باز گیر داده بودند چرا ۴۰ دقیقه ای صعود کردی و معطل کردی مارو؟؟!!!راستی مسیر کلاهک آنطور نبود که من فکر میکردم از سینه سمت چپ شروع میشد و ساده تر از تصورات من به نظر میرسید .اما دیگه دیر شده بودو باید سریعتر میرفتیم بالا .طاقچه ۲ دماوند هم زیر کلاهک آویزان بود و وضع وخیمی داشت .

من در کارگاهه بالای کلاهک در حال حمایت نوید

جالبه این عکس به فکر هردومون رسید بی اینکه خبر داشته باشیم .حالا هرکدوممون یکی داریم ازش

   کرده بروجرد  تسمه بلند برای کارگاه زدن روی رولهای مشهد،بالای کلاهک نداشت .یک ۱۲۰ و یک ۶۰ دادم بهشون .

سالاد فصل کنار کلاهک بزرگ

نامرد نوید یه عکس از من موقع صعود سرطناب این طول ننداخت ولی خیلی صعودش باحاله

   نوید تا طاقچه قمقمه سرطناب رفت و من پشت سرش .به پیشنهاد من برای کرده بروجرد ثابت بریزیم تا یومار بزنند و حمایتشان هم کردیم . این کار حدود ۳ ساعت طول کشید .

ازون بالاها کف یخچال اینجوریه

فکرشو بوکون چه ارتفاع جنون آمیزیه

سنگ لوزی یا سنگ عدس زیر قمقمه

به قول علی پارسایی اینجا هم برا بیواک بد نبود

   ساعت از ۶ بعد از ظهر هم گذشته بود وسایل را جمع کردیم . بروجردیهای کف یخچال اصرار میکردند(با بیسیم)کرده بروجرد فرود بریزندچون میخواهند برگردندشهرشان؟؟!! اما من اصرار کردم که این کار غلطه ومنصرفشون کردم. شروع به آموزش شب مانی روی دیواره کردم .بادگیرمو دادم به یکیشون که لباس گرم نداشتو گفتم طنابها رو بریزید زیرشون بیخیال آموزشهای کلاسیک که میگه طناب مثل نونه ! آب بخورید . به هم بچسبید . پاهاتونو بکنید داخل کوله پشتی . دستهایتان را بکنید داخل لباس و آستینتان را بر عکس کنید . خودم هم کلاهمو روی چشمانم کشیدم و هدبندمو روی بینی بستم تا هوای گرم تنفس کنم . نوید اول کمی دورتر از من خوابیده بود اما کم کم سرش را گذاشت روی پایم باد که میومد با ساعدم گوش و صورتشو میپوشاندم .به این میگن اوج رفاقت با همطناب ..اینجاست که تنهایی با حضور هم نوردها بیرنگ میشود .این شب مانی ها و انتظار صبح برای من عین عرفانه..اون چیزیه که من دوستش دارم .

آماده برای ..

غر و لوند: جم کنین بابا کاسه کوزتونو زود بکشیم بیرون زود تند سریع

   هنوز شب نشده بود که در یک خواب نازک و تردخواب غدیر رو دیدم و یک آنّای مشتی بهم گفت. از ادامه مسیر ۵۲ منصرف شدم .با این کرده باید از قیف رفت . احمقانه است جایی این تصمیمو گرفتم که دستم به میخهای ۵۲ میرسید . دیواره همیشه هست من هم نشان دادم که میتوانم دوباره به شرایط صعود برسم  . نوید گفت یادت باشه که این خواست توست و من محکم جواب دادم "من انتخاب کردم .". و نوید طبق معمول پشتم رو خالی نکرد و چونه هم نزد.او ثابت کرد که روح صعود مهم است نه صعود.

بروجردیا

س س س  لام ص ص ص صب بخیر

   صدای لرزش بچه ها از سرما رو  میشنیدم و این مساله بیشتر روانی بود تا به علت سرما .پلاک زیر مسیر شکوه منو یاد صعود سال ۸۰ و اولین شب مانی روی دیواره انداخت: شروین آریان فرد(سرپرست جوان برنامه)،افشین یوسفی ،حامد کرامت،حسین ابوالحسنی،کاظم فریدیان و من..

سحرگاه با خاطرات

با من کنار بیای یا نیای من کار خودمو میکنم

شنبه ۱۲/۵/۸۷

قندیلهای قیف

نتونستم عکسشو بندازم اینجا یه پینه دوز زنده بود

با صبح کاذب از خواب برخواستیم . سرو صدای بچه ها بلند شده بود . انگار خورشید قصد طلوع نداشت .چقدر مهمه این خورشید .تک تک اسمها رو فریاد زدم و بچه ها با شیره جواب دادند: .... ،...،نوید و شهرام .پر و بالی به هم زدیم و من رفتم به سمت قیف .خودم هم تابحال لز قیف نرفته بودم .از زیر میخهای همدانیها وارد قیف شدم و بعد ۴۰ متر کارگاهه اولو زدم .

نوید آماده صعود قیف

نوید ،پوتین و قیف

    از کل قیف من دو طول رفتم و نوید سه طول .سعی کردم باز هم صعود طبیعی خودمو تو ارتفاع بالا محک بزنم که نتیجش مثبت بود و صدای نوید رو هم درآوردم .ماشا ا.. نوید هم مث تراکتور صعود میکرد آن هم با کفش کوه نه کتانی !!سر شار از انرژی بود.

نوید در حال صعود

بابا ای ول نوید یخ کردم بودو..

    ریزشی من جلو افتادم . نوید سمت راست ریزشی سنگر گرفت و من ثابت را کمی جابجا کردم و از قیف در آمدم من ۱۳ و نوید ۱۳:۳۰ به قله رسیدیم .دستهای راستمان را شاتاراق کوبیدیم به هم و همدیگرو بقل کردیم .

نوید در پایان ریزشیها

دو قدم آخر دیواره

   قبل از درآمدن نوید نفر سر طناب بروجرد اومد وسط ریزشها نشست اونجا شروع به کارگاه زدن کرد که  فریاد زدم و برگردوندمش به پشت سنگر . البته یه سنگ هم خورد . تا ۱۵ طنابها جمع شد .

قله علم کوه

قله علم کوه

   روی قله با بچه های افشین رمضانی و مخصوصا مهدی فراهانی عکس انداختیم . چیزی خوردیم .بچه های بروجرد هم ناراحت یکی از کیلهای هیات بودند که جا گذاشته بودند و من یک کیل تک کازین از ابزارهایم جدا کردم دادم بهشان تا خیالشان راحت شود و لذت صعودشان تحت شعاع قرار نگیرد .

عظیمی و عرفان دیواره

با اینکه خودمم باهاش بودم بازم به این حالش حسودیم میشه

شهرام وپرچم باشگاه دماوند

به یاد همه دوستام که یادگارای باشگاه دماوندن..

   راهی سیاسنگها شدیم . نوید برخلاف همطناب سال گذشته  منو تنها نذاشت و این باعث شد زیاد سختی فرود از سیاسنگها رو حس نکنم .با دیدن نوید بهش گفتم در این برنامه یک غول زاییده شد .

همنوردی که ماند

همنوردی که خوش درخشید

 

من تا حالا نمیدونستم فیلیکس در سیاسنگها جاودانه شده و با دیدن این تابلو تازه متوجه شدم :

تابلو یادبود فلیکس

نوشته:به یاد فلیکس میناساکانیان که در تاریخ ۱۲/۵/۱۳۳۲ در ارتفاعات سیاسنگها شهید شد

راستی اینبار من متوجه شدم چرا علم کوه انقدر روحانی و با روحه همه سنگها در این منطقه رو به آسمان اشاره میکنند.

دورنمای شاخک

همه سنگها اشاره به قلب آسمان دارند

محمد صبوری با تعدادی از بچه های آرش اومده بود تا پای چالون پیشواز ما . باید این کارها رو یاد گرفت از اینجور آدما :

محمد صبوری

محمد صبوری رفیقتر از همیشه

بچه های آرش

بچه های آرش که برای پیشواز آمدند با محبت و چای داغ

وارد محوطه پناهگاه خرابه شدیم در حالی که من با محمد صبوری گپ میزدم . ظاهرا مجید قاسمی هم اوضاع دل و رودش به هم ریخته بودو برگشته بود پایین . بچه های آرش ازم در مورد شب مانی و شرایطش سوال میکردند و داشتند به برنامه فرداشون فکر میکردن .نظر منو در مورد شرایط جوی آتی هم پرسیدن که من گفتم فک نکنم زیاد خراب شه . خلاصه با شربت آبلیمو و قرمه سبزی پذیرایی شدیم البته متلکای حسین سیاه هم ...!

  نوید رسیده و نرسیده رفت سر گردنه شانه کوه خبر سلامتی بده و به بیان هم زنگ زد برا فردا (اند برنامه اعیونی). فردا هم بارها رو جم کردیم گذاشتیم زیر پرچم آرش و برگشتیم پایین .چون سبک بودیم خیلی زود رسیدیم به بریر .اونجا هم پژمان خواهرزاده جوان بیان که امسال نیسان داشت منتظرمون بود .کمی هم طبق معمول من دوغ چکیده خریدم برای سوغات .

شاید وقتی دیگر..

سرشارتر از همیشه

انده لبنیات

در حال زدن ماست برای کره گرفتن به شیوه مازنی

   بیان ساعت ۱۱:۳۰ شب رسید پایین و من بارو گرفتم و سریعا به سمت خانواده ام که گیلان بودند راه افتادم (جاده عباس آباد مه سنگینی داشت). البرز توی خواب و بیدار منو دید و فکر کرد خواب میبینه ..

آرامش پایان برنامه با رسیدن به خانواده در کنار دریای خزر

ساحل گرم و خانواده و پایان برنامه

     راستی این برنامه بعد از پایان هم داشت . چرا؟؟ چون ما از گیلان دوباره برگشتیم رودبارک یه اتاق گرفتیم و یک شب هم ماندیم .البرز پناهگاهو حسابی به هم ریخت و کلی با همسرم و البرز اون دورو برا قدم زدیم و با البرز بازی کردیم..

و دوباره رودبارک اینبار با البرز و منصوره

البرز و بابایی(توضیحا البرز پناهگاه رودبارک رو روسرش گذاشت)

وسایل فنی برنامه:

25 اسلینگ دوبل                                              2 کوله پشتی

6 تسمه بلند(60 و 120)                                     2 کاپشن پر

20 کیل                                                           1 جوراب پر

10 تراکم                                                         1 جوراب پشمی

2 صندلی                                                       2 جفت دستکش

6 کارابین پیچ                                                  1 جفت یوار

2 خود حمایت مناسب(دیزی چین)                      1 قرقره

2 کلاه کاسک                                                 1 روپ من

2 جفت رکاب                                                  1 اسپورتکس

2 آچار کیل                                                     1 کفش کوهنوردی

2 چکش                                                        1 کتانی سنگ

6 میخ                                                           2 دست پولار بالا و پایین

2 ریورسو                                                      1 دست بادگیر بالا و پایین

2 پروسیک                                                    2 رشته طناب

1 عروسک(مورو جوجو)                                   2 تکه طناب 7.5

 

خلاصه این برنامه هم مث سایر برنامه ها تموم شد . خوشبختانه پایان خوبی هم داشت .(کروکی رو اسکن میکنم میذارم با کروکیای دیگه).

 

+ نوشته شده توسط شهرام عباس نژاد(Shahram Abbasnejad) در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 17:21 |