
سنگ میکشیدیم بر دوش
سنگ الفاظ را
سنگ قوافی را
و از استمرار تحجر و استبداد مینالیدیم .
(آی احمد خوشبحالت این روزها نیستی)
رنج امروز مرا
این الفاظ موزون و ناموزون
حتی ذره ای
حتی لحظه ای کفایت نمیکنند
من در میان این هجمه دروغ ردی و نشانه ای از نیکی نمیبینم
آه از تزویر
آه از این سنگدلی سیاه که در خیابانها جاریست
من دیگر از خودم هم خسته ام .
من نه از بار سنگین الفاظ ، نه از بار قوافی
که من از کشیدن نام انسان بردوش خسته ام ..
دلم خسته
تنم فرسوده
و تنها
و نگاهی لبالب پر از عذاب جمله آدمها
(دیگر حتی از تکرار اسم حقیر آدم نیز خسته ام
مرا دیگر توان دیدن رنج ایران نیست ) .
تهران - به تاریخ همین امروز

