ترانگو

مقدمه

کسانی که از منطقه اردوکاس برای رسیدن به غولهایی مثل k2  ، گاشربروم ها یا برود پیک گذر کرده اند ، حتما توده  عظیم ترانگو را در امتداد یخچال عظیم بالتورو دیده اند . جبهه شرقی برج بزرگ ترانگو و برج بی نام که بی اغراق در زمره عظیم ترین دیواره های جهان هستند . تا سال 1975 صعودی در منطقه ترانگو انجام نشده بود و برج بی نام برای اولین بار توسط یک تیم قوی انگلیسی صعود شد . البته صعود در تلاش دوم تیم در سال 1976  کامل شد . تا سال 1987 برج بی نام هیچ صعود دیگری به خود ندید تا اینکه در آن سال یک تیم  یوگوسلاو روی آن کار کرد . برج بزرگ ترانگو (قله اصلی به ارتفاع 6286 متر) اولین بار در سال 1977 توسط Galen Rowell , John Roskelly ,Kim Schmitz , Dennis Hennek   از ساده ترین مسیر و از روی گرده غربی صعود شد .  برج بزرگ ترانگو یک پهنه وسیع شامل 3 قله اصلی است (همه بالای 6000 متر) . سال 1984 مسیر تقریبا 1600 متری Norwegian buttress() اولین مسیر روی جبهه شرقی بود که منتهی به قله شرقی به ارتفاع 6231 متر میشد ، گشوده شد . در پایان میتوانید لیست صعودهای برج های ترانگو تا زمان صعود ما ببینید .

گروه ترانگو

دورنمای گروه ترانگو - عکس تزئینی

 

صعودها

تا این تاریخ (1992)، برج بی نام 8 مسیرروی جبهه های جنوب غربی و جنوب شرقی  تا قله داره  . برج بزرگ ترانگو دو مسیر دیواره ای روی جبهه جنوب شرقی داره  و مسیر های آلپاین متددی روی جبهه جنوب غربی و غربی برج بزرگ ترانگو گشوده شده . مسیرهای دیواره ای همه از جنس گرانیتی هستند که کیفیت خوبی داره و چیزی مثل حد وسط گرانیتهای تمیز و فشرده Yosemite  و گرانیت متخلخل City of Rock هستند . برج بی نام با شکافهای بیشتر و امکان صعود بیشتر چهره متفاوتی از برج بزرگ ترانگو داره  . مسیر های برج بی نام از یخچالهای  ترانگو و دونگی  قابل دسترس هستند .  اما مسیر های برج بزرگ ترانگو فقط از یخچال دونگی قابل دسترس هستند که خیلی خطرناک تر و جدی تر از دسترسی به برج بی نام هست .

 

سفر بزرگ (Grand Voyage)

 

 

"هر کاری را که میتونی انجام بدی یا حداقل فکر میکنی میتونی انجامش بدی ، شروع کن . شجاعت ، قدرت  و جادو در همین دو جمله نهفته است ."                     یوهان ولفگانگ  فان گوته

جبهه شمالی ترانگو

فریاد های دوردست که با زوزه باد درهم آمیخته بود  فضای عجیبی به آخرین طولهای من و Xaver Bongard  تا روی لبه برج ترانگو در قراقروم داده بود . فاصله عمودی زیر پا چیزی حدود 1300 متر گرانیت بی نظیر و زیبا بود و بالای سر چندین طول  ترکیبی  از سنگ ، یخ و برف که در ماههای گذشته مرکز دنیای آرزوهامون بوده . جایی بسیار  سخت و شاید نزدیک قله . ترکیبی از شانس ، سرسختی ، کوهنوردی ، مهارتهای دیواره ای و برنامه ریزی دقیق لجستیکی ما رو تا این نقطه رسونده بود. فریادها بلندتر و قابل شنیدن تر میشد . همراهان سوئیسی ما Uli  و Studi  بودند که در حال صعود برج بی نام و تقریبا در اواسط مسیر 900 متری خودشون بودند . بی سیم watt2 خودمونو روشن کردیم و منتظر شدیم تا بهمون به خاطر رسیدن به لبه برج تبریک بگن . اما ما بطور غیر منتظره مکالمه بین Studi   و  Ace Kvale رو شنیدیم با این مضمون: عمو Uli خورد و خاکشیر شده ، حدود 6 متر سقوط کرد و خورد به یک طاقچه . ما دهنمون ... شده! Ace  در جواب گفت : مطمئنی؟ ناباوری و بهت زدگی که تو صداش موج میزد تو ذهن ما هم ولوله کرد .

   دیگه نیازی به گفتن نیست شادی منو Xaver که ناشی از رسیدن به لبه برج بود به گند کشیده شد و کم کم داشتیم به تغییر هدف برنامه برای رفتن و رسوندن کمک به اونا فکر میکردیم . در گیر این موضوع  بودبم که چقدر زمان برای رسیدن به اونا  نیاز داریم ؟! با توجه به اینکه 15 روز و شب روی دیواره عمودی سر کرده بودیم و قله بسیار نزدیک ما بود . بدون این که در مورد مسیر بحث زیادی بکنیم ، شروع کردیم به فرود چهار طول آخر یعنی تا آخرین محل بیواکی که ابزارامون و ... آویزان بودند . با فرا رسیدن شب ، ما چهارمین شب متوالی رو در پورتلژ آویزان ودر همون محل سر کردیم . ما سه روز و شب گذشته در طوفان شدید هیمالیایی و ریزشهای مهیب و متوالی سنگ گیر افتاده بودیم . صبح روز چهارم که بیدار شدیم ، آسمان صاف شده بود . ابزارامونو از زیر یک لایه یخ بیرون کشیدیم و به صعودمون به لبه برج پایان دادیم .کمپ یخ زده  ما در که ارتفاع 6000 مترقرار داشت خیلی با فضای غبار آلود و گرم راولپندی تفاوت داشت . جایی که همه حوادث از اونجا آغاز شده بود .

من تقریبا دو ماه قبل در تاریخ 10 ژوئن 1992 و در یک گرمای آزار دهنده به فرودگاه اسلام آباد / راولپندی رسیدم ؛ به همراه یک بار سنگین که توی دو کیسه بار بزرگ جاسازی شده بود ، یک کوله بزرگ کوهنوردی و یک کوله یک روزه روی پشتم و یک پورتلز زیر بقلم .  تو مهمانخانه پارادایز که یک هتل ارزان قیمت در راولپندی بود و اصلا ربطی به معنی اسمش(مهمانخانه بهشت) نداشت با Toto  و Francois studiman(Studi) وUli Buhler و Ace Kvale ملاقات کردم . با همه اضطرابی که در راه انجام اکسپدیشن داشتیم برای ردیف کردن یه سرگرمی فوری فوتی  گفتیم یه حمله ای به بازار بکنیم .ما تصمیم داشتیم فردا یا پس فردا حرکت کنیم .

    فهمیدم که تو ایام عید به پاکستان اومدیم و مسلمانان  مراسم قربانی پسر ابراهیم رو جشن میگیرند . به اذن خدا قربانی پسر ابراهیم زیر چاقو با قربانی یک گوسفند عوض شد . دست ملت انگار یک مریضی ناجور گرفته باشند تغییر رنگ داده بود . بعدا فهمیدیم اون خون گوسفندی که تو خیابون راه میوفته یه دستاشون میمالن . مغازه ها هم به علت تعطیلات عید بسته بودند . همون موقع روزنامه های پاکستان هم یه چیزهایی در مورد حضور ما نوشتند ، شامل تصاویری از مسیر مورد نظر ما . عنوان مطلب بود : " دیواره نوردها آماده رویارویی با خطر " و در مورد اینکه شیوه صعود ما و اینکه موفق میشیم یا نه چیزایی نوشته بودند .

بازار راولپندی

بازار راولپندی- عکس تزئینی

   بعد از یک تعطیلات سه روزه ما پولامونو تبدیل کردیم ، افسر ارتش (مختار) و آشپز(ابراهیم) رو دیدیم  و اوازم آشپزخونه کمپ اصلی و مواد غذایی خودمون را از بازار کثیف و غبار آلود خریدیم . برنامه سفر با اتوبوس به اسکاردو رو هم ردیف کردیم اما دست آخر با معضل بروکراسی در راولپندی مواجه شدیم . همه چیز دست به دست هم داد تا ما یک هفته تو راولپندی زمین گیر شیم  . تازه ما خوش شانس بودیم ، چون یک تیم آمریکایی / روسی با هدف k2 سه هفته بود که تو راولپندی اسیر عبیر بودند . معضل بروکراسی میتونه یک برنامه عالی طراحی شده شده و با کلی بودجه رو موفق یا شکست خورده کنه !

  تیم k2  رو دیدیم که داره تلاش میکنه . همونجوری که ما برای اکسپدیشن در حال انجام خودمون تلاش میکردیم . یک افسری هم داشتیم که داوطلب از ارتش پاکستان بود و تقریبا میشه گفت با تجربه -0- (صفر) در کوهستان بود و یه جورایی میشه گفت : به صورت یک گوی سنگین بود که به پای ما وصل شده بود . مختار (که بعدا لقب Kid بهش دادیم و تنها خاصیتش این بود که میشد جلو خودش در موردش صحبت کنیم ) خیلی هم سخت رضایت میداد و راضی میشد . ما مجبور شدیم تا کاملا مطابق لیست مسخره و عتیقه 33 تایی تکلیف شده توسط وزارت جهانگردی پاکستان مجهزش کنیم و او جلو مجوز ما رو گرفت تا آخرین دو قلم رو هم بگیریم : 2 تا پیراهن آشغال و جوراب پر . وقتی که اتوبوس ما آماده حرکت شد ، همه آرام نشسته بودیم و با علاقه به خروج از این همه بی نظمی و گرما فکر میکردیم .

   به ما گفته شده بود با اتوبوس 18 ساعت بیشتر تا اسکاردو راه نیست . اتوبوس جادویی ما که با یک سری بوف شیپوری با صداهای گوش خراش مجهز شده بود ، از نظر ما یک اسب تیزپا بود که داشت ما رو میبره به دهکده  ویلایی روییاهامون .اعتماد به نفس و روحیمون بسیار بالا بود . 10 ساعت بعد که سوخت اتوبوس تموم شد و مواجه با یک کمبود سوخت سراسری در مسیر مواجه شدیم ، این توهم برامون پیش اومد که شاید اصلا به اون منطقه نرسیم . بعد از اینکه همه ما تلاشمون رو کردیم و موفق نشدیم ، مختار با تلاشش برای تهیه سوخت از یک ایستگاه نظامی سعی کرد تا کمی مفیدتر واقع شه ! اما بدرد نخورد . ما به پاکستانی ها لقب " استاد آویزونیسم " دادیم . چرا؟ چون یک مهارت عجیبی تو جمع کردن همه چیز دقیقا یک لحظه بعد اینکه مینداختیم بیرون  و آویزون کردن به  خودشون داشتند . بالاخره به سوخت رسیدیم ، بعد از یک صف طولانی از کامیون و اتوبوس ها .

   تو هر ایستگاه کنترل و بازرسی نظامی (که خیلی هم تعدادشون زیاد بود ) ما رو نگه میداشتن و کلی معطلمون میکردن .برای کنترل اطلاعات پاسپورتها و بازدید های عمومی دیگه ، با این دید که شاید ما در حال جاسوسی و انتقال اطلاعات برای هندی ها باشیم ؛ چراکه هند و پاکستان در منطقه کشمیر در حال جنگ بودند . کاپیتان مختار تو این بازرسی ها جلو می افتاد و لیست افراد رو ارائه میکرد .  دوباره سوخت اتوبوس ته کشید . اما اینبار مشکل دفعه قبل رو نداشتیم . چون راننده رفت یه جایی هم روغن ماشین رو عوض کرد و هم سوخت گیری کرد و دوباره به جاده زد . شاید به خاطر اشتیاق و صف ناپذیر ما بود که راننده با حالتی پریشون ،24 ساعت یک نفس تو جاده های کوهستانی و جهان سومی ماشین روند . بعد از کلی توقف برای چای  و چیزایی ظاهرا خوردنی و هزار درد سر دیگه سرانجام به اسکاردو رسید یم . دقیقا 36 ساعت پس از ترک راولپندی .

   اسکاردو مرکز استان بالیستان ، شمالی ترین استان پاکستان است  که ارتفاعات  قراقروم  اونجا واقع شده و یک بهشت واقعیه.

آسمان صاف ، آب و هوای خنک  و دور از همه چیزهای  وحشتناک و دیوانه کننده توی یک شهر . ما تمام بار 1200 کیلویی خودمون رو تو بسته بندی های 25 کیلویی  بسته بندی کردیم (حداکثر باری که یک باربر حمل میکند) و بار سه جیپ کردیم . دوباره با مشکل کمبود سوخت مواجه شدیم . "فردا گازوئیل پیدا میکنیم ، انشاءالله" . اما بعد از چند روز و پس از 10 ساعت جیپ سواری به دهکده کوچک اسکول رسیدیم ، آخرین ایسنگاه تمدن و دروازه قراقروم .

   ما اول کلی کیف کردیم آخه پاکستانی که باهاش قرارداد داشتیم آخر هر جمله اش " انشاءالله " اضافه میکرد و ما ترجمه کردیم " با نام خدا " . ما خوشحال شدیم که او برای سفرمون  هی پیش خداشون "الله " برای ما دعا میکنه که به ما کمک کنه . مثلا در مورد مسیر جیپ تا اسکول پرسیدیم و او جواب میداد : " قابل تردده ، انشاءالله " . اما در واقع معنیش این بود که شاید آره شاید نه!! و با ترجمه درست "اگر خدا بخواهد" ، در حقیقت به جمله ها تعلیق میداد .

جیپ + ترانگو

مسیر جیپ تا اسکول - عکس تزئینی

   در اسکول ما 46 بار برای حمل بارهامون گرفتیم  و سفر 3 روزه و پنجاه کیلومتری خودمون به سمت کوهستان رو شروع کردیم . زیبایی اعجاب انگیز و ابعاد ارتفاعات حواسمون رو پرت کرده بود و پاهامون به زمین گیر میکرد و حتی گاهی سر میخوردیم . ما جذب استحکام و قدرت باربرها شده بودیم که با کفشهای پلاستیکی بسیار بد بار رو که با یک تسمه نازک پشتشون بسته بودند حمل میکردند . دومین روز حرکتمون رفتیم رو یخچال بالتورو (یکی از عظیم ترین یخچالهای جهان، بالغ بر یک کیلومتر پهنا و 100 کیلومتر درازا ) . ما محو عمق قطار شکافهای غول آسای اطرافمون شدیم . بالاخره به محل کمپ اصلی رسیدیم که شبیه یک واحه در سطح صاف یخچال دونگی (یکی از شاخه های بالتورو ) بود . یک تیم از اسپانیا که قصد صعود یک مسیر روی برج بی نام را داشتند هم اونجا بودند و ما رسیدنمونو با اونا جشن گرفتیم .

   کمپ اصلی اولین شوک به تیم ما بود . طی هفته های گذشته ما بدبین بودیم که وسایلمون کم و کسر پیداکرده باشد . اما بعد از بازکردن بارها و کلی زیرو رو کردنشون به نتیجه رسیدیم که اینطور نیست .  قله های برج بزرگ ترانگو و برج بی نام در سمت شمال دیده میشد و از دور طرحهای سه گوش گرانیتی به نظر میامدند . بی اغراق خیلی زیبا .... به هرحال باربرها رسیدند به کمپ اصلی ، بارهاشون رو گذاشتند و منتظر مبلغ طی شده شدند . افسر مالی برنامه اشاره کرد و من به هر باربر $50   پرداخت کردم . عصر در حالی که همه کارهامون رو انجام دادیم ، باربرها به پایین سرازیر شدند ، ما ، بارهامون رو  و همه احساسات درهم برهممون درمورد برنامه رو ترک کردند و رفتند . با تماشای دور شدن باربرها احساس  دورافتادگیمون 4 برابر شد .

   روز بعد ، ما فورا به ساختن یک آشپزخانه و منظم کردن کمپ مشغول شدیم .اسپانیایی ها حسابی باهامون رفیق صمیمی شدند مخصوصا با نوشیدن تعداد زیادی لیوان چای . ما غذا خوردیم و کلی برا هم قصه تعریف کردیم ودر مورد صعودشون سوال کردیم . طناب ثابتاشونو گذاشته بودند رو مسیر و منتظر هوای خوب در روزهای آتی بودند .

    کمی بعد ، من و Toto برای دیدن وضعیت مسیر یک حمله به سمت یخچال دونگی کردیم  . یخچال ترکیبی از مورنها و شکافها بود  ، بعد چند ساعت پیاده روی به محل موردنظر رسیدیم : جبهه شرقی برج ترانگو . خیلی زیبا و ترسناک تر از چیزی بود که ما تصور میکردیم .یک دیواره سنگی عظیم به ارتفاع تقریبی 6200 متر . برف از سمت قله به پایین موج میزد و میریخت ، زیبایی دیواره مارو مسحور خودش کرده بود  و نفسهامونو بندآورده بود . ما با حیرت مسیر Norwegian Buttress رو پیدا کردیم . یال شمال شرقی ترانگو که یاد آور تراژدی بود که جون اولین صعود کننده ها شو گرفته بود .  4 نروژی اولین بار در سال 1984 برنامه صعودی تحسین بر انگیز رو چیدند . بعد از سه هفته روی دیواره ، نیرو و امکاناتشون تحلیل رفت . دو تا از اعضای تیم متاسفانه ولی با از خودگذشتگی پس کشیدند تا دو نفر دیگه موفق به ادامه مسیر بشوند .دو نفر صعود کننده در نهایت به قله رسیدند ، اما موقع فرود در مسیر برگشت ناپدید شدند و هرگز دوباره دیده نشدند . از اون  موقع مسیر Norwegian buttress دوبار دیگه هم  توسط تیمهای اسپانیایی و ژاپنی مورد حمله قرار گرفت که تا لبه دیواره رفتند و لی قله نرفتند .

برج بزرگ ترانگو

برج بزرگ ترانگو - عکس تزئینی

   Toto  و من طرح اولیه مسیر رو با مطالعه دقیق خطوط جدید توسط دوربین دو چشمی بررسی کردیم . ما تعداد زیادی مسیر امکانپذیر روی نیمه پایینی دیوار تا طاقچه عظیم پوشیده از برف شناسایی کردیم . بالای طاقچه که ما اسم طاقچه برفی رو براش انتخاب کردیم(نروژی ها هم به همین نام میشناختنش)فقط یک خط قابل صعود بود .یک شکاف طولانی در جبهه شمالی و دقیقا سمت راست مسیر نروژی ها . هنوز در منطقه بالتورو هیچ دیواره شمالی صعود نشده بود . فکرمون مشغول این قضیه شده بود که آیا با استفاده از یک پرتلژ صعود در جبهه شمالی یه دیواره اونم در منطقه قراقروم ممکنه یا نه؟ به نظرمون رسید تا طاقچه برفی بریم و اگر طرح نا مناسب بود از اونجا به سمت مسیر نروژی ها بریم و سایر امکان ها رو بررسی کنیم .

    دسترسی به پای مسیر خودش مثل یک صعود کامل و درست و حسابی بود .100 متر روی یخچال پر از شکاف و حرکت داخل کریدورهای یخی . از دوتا سراک  بالای سر متناوبا چندین تن یخ ریزش میکرد . بالای سراک دوم بعد از مسافت حدود 500 متری دره ما رو به پای جبهه شرقی و پای مسیر انتخابی ما هدایت میکرد . شکاف انتخابی به نظر مرکز ریزش بهمن به دره بود و یخ و برف بالای ترانگو از طریق این شکاف پایین میریخت و فعالیت باید تعطیل میشد و غالبا باید شب روش کار میشد .ما اسم این شکاف رو گذاشتیم " کلیدور علی بابا " به خاطر  اینکه طبیعت بسته ای داشت .ما تقریبا به این موضوع پی بردیم که چندین شب باید روی مسیر کارکنیم .

  طی سه هفته بعد ما کمپهای I و II رو برقرار کردیم و وسایل رو به پای کار رسوندیم .چند روز هم به علت هوای بعد زمینگیر شدیم و در نهایت طولهای اولیه مسیر رو شروع کردیم . اسم طول I رو ساحل گذاشتیم چون محل آفتابگیری داشت . تو ارتفاع 4500 متر و روی یک نوار صخره ای کمپ I  رو دایر کردیم . کمپ II را در ارتفاع 5300 متر نزدیک پای مسیر دایر کردیم.

   ما برای 25 روز و شب روی دیوار برنامه ریزی کرده بودیم و 50 کیلو غذا ، یک اجاق معلق Markill stormy با 25 عدد کپسول بوتان ، یک اجاق  MSRXGK با 6 لیتر نفت سفید  بردیم .به نظر میرسید نباید با کمبود سوخت مواجه بشیم حتی اگر مجبور شیم برای بدسن آوردن آب مصرفی برف آب کنیم(اگر روی این دیواره صاف و بدون عوارض میشد برفی هم پیدا کرد!).

  مجموع ابزار و لوازم بیواک و غذا شد چیزی حدود 120 کیلو گرم بار .رسوندن این همه بار به پای مسیر خیلی خسته کننده و خطرناک ولی مورد نیاز بود .یکبار کمی دیرتر و حدود ساعت 3:30 شروع به انتقال بارها کردیم و هنوز کاملا به کمپ II نرسیده بودیم که بهمن های صبحگاهی شروع شد . Toto  که  جلوتر و نزدیک کمپ II بود ، فریاد زد :"تصمیم بگیر بالا یا پایین ،در غیر اینصورت ظرف 1 دقیقه غزلو خوندی".من سرعتمو زیادتر کردم و چند لحظه بعد از این که به کمپII رسیدم ، یک بهمن عظیم که با تشعشعات آفتاب تحریک شده بود شکافی رو که ازش بالا اومده بودم پرکرد .

  ابتدا ما تصمیم گرفته بودیم که بصورت یک تیم 4 نفره صعود کنیم .در طی این مصیبتها Uli و Studi تصمیمشون رو عوض کردند و یک صعود روی  برج بی نام رو انتخاب کردند ، جایی که مسیرهای مطمئن و خوبی روش بود و رسیدن به پای مسیرها هم انقدر جدی و خطرناک نبود . Toto  و من هم زیاد بدمون نیومد . ما سابقه هم طنابی خوبی داشتیم و قبلا با هم زیاد در Yosemie و Zion کارکرده بودیم  . هرچند که احساس میکردیم بار کار زیادتر میشه  و مسیر برا ما دو نفر خطرناکتر میشه .

برج بی نام

برج بی نام - عکس تزئینی

 

   در نهایت بعد از روزهای متمادی بارهامون رو کشیدیم پای کار و آماده کار عمودی شدیم .در حین انجام آخرین کارهای پای کار یک ریزش سنگ مهیب بالای سرمون رخ داد وچندین تن سنگ شامل قطعاتی به انذازه یک فولکس واگن از دهلیز ریخت پایین ، انگار برج بزرگ ترانگو به حرف اومده بود ! در هر صورت 13 ژولای بعد از گذشت یک ماه از بدو ورود به پاکستان ، ما روی طناب ثابتمون یومار زدیم و اولین شب رو روی دیوار و روی پرتلژ معلق خودمون گذروندیم .

  ما در حال صعود به نادرترین وجه ممکن بودیم : یک تیم کوچک دو نفره ، تنها با 6 حلقه طناب برای صعود و بالا کشی . صعودهای نوعی از این دست  وابسته به چندین متر ثابت کشی است که صعود کننده ها رو قادر میکنه که سرعت و ایمنی بیشتری تا پای کار داشته  باشند . این تکنیک به نظر ما پیچیده و کند اومد (تکنیک محاصره ای) . ما میدونستیم که یکی دو روز بعد از صعود و چند طول بالاتر ممکنه لازم بشه عقب نشینی کنیم (برگشت از دیواره در چنین شرایطی بدون طناب ثابت وقتگیر و خطرناکه) . همینطور ما میدونستیم که نمیتونیم ظرفهای آب بیشتری بکشیم بالا و اینجوری ما در خطر جدی کمبود آب قراربگیریم . هیپوترمی مساله جدی در ارتفاعه . هر سانتی متر بالا رفتن یعنی دور شدن از امنیت کمپ اصلی و رفتن به سمت خطرات پیش رو .

   صعود توی کنج پایینی بر روی شکافهای سست و پوسته ها انجام میشد ، با درجه 5.10 .استفاده از هوک ، کوپرهد و قطعات A4 هم کم نبود . خیلی از حمایتها و میانی ها عین خود کشی بود .متناوبا سنگ ، برف و  یخ از بالا میریخت . اما به هر حال میشد جای درستی برای بیواک پیدا کرد . ما با تکنیک کپسوله صعود کردیم . یعنی به هر کمپ میرسیدیم طنابامونو ثابت میذاشتیم و همه بارمونو میکشیدیم بالا .

   موقعی که من به آخر طول 8 رسیدم ، سمت راست خودم یک طناب پوسیده  و قدیمی دیدم که از جایی که بعدا اسمشو گذاشتیم Gullom's Galley آویزان بود . من برا خودم یک حمایت درست کردم و بادویدن روی دیوارتیز رفتم و طنابو گرفتم که یک نگاهی هم به اونجا بندازم . یک کنج هیولا پر از قطعات سنگ و یخ بود . طناب در جاش یخ زده بود و به نظر میرسید اون کنج دست نخورده باشه .1) این کنج ناودونی از  برف و آب بود و بالاش یک بهمن بزرگ خوابیده بود . 2)به نظر میرسید صعود اون کنج خیلی خطرناک باشه و هرچه جلوتر بری جای جالبی برای صعود پیدا نکنی . موقعیت انتحاری بود .

  Toto  که بالا اومد اون سیستم کنج رو از هم پاشید .احتمالا طناب بطور اتفاقی و ناخواسته اونجا لاخ شده بود و و لای برفها سفت شده بود .طناب که جدا شد Toto  شروع از همون کنج به سمت راست شروع به صعود آزاد کرد . ناگهان یک صدای درهم پاشیدن شنیدیم که اینبار از خیلی نزدیکتر شنیده میشد ، دقیقا بالای سرمون . انگار 1000 تا توپ سافت بالل در حال فروافتادن از صدها متر بالای سر بود .Toto به هرحال سر پا موند و به ترس و زحمت ناشی از این ریزش فائق اومد تا اون بهمن برف،یخ وسنگ از کنارش گذشت . ما سریعا به طاقچه برگشتیم تا نقشه تازه ای با توجه به موقعیتمون بکشیم . بعد از خوردن چای و کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که شبانه صعود کنیم .

مسیر رو ترانگو

   سه شب بعد ما خدا خدا میکردیم ماه کامل باشه و جوری هم بتابه که دقیقا اون کنج رو روشن کنه .صعود خطرناکی بود تقریبا صعود یخهای عمودی ، صعود میکس غیر ایمن و صعود روی بلوکهای مصنوعی لف و پق . حمایتها معلق بودند چون برای گریز از بهمن زیر کلاهک ها کارگاه میزدیم . سر انجام ما طنابها رو فیکس کردیم و روز هفتم صعود کیسه بارهامونو کشیدیم بالا روی تنها کمپ غیر معلق و روی یک طاقچه برفی .

   طاقچه برفی صدها متر ادامه داشت و مسیر نروژی ها رو به لبه کناری دیواره متصل میکرد . ما یه گوشه برف رو کندیم و یک کم غذای خوشمزه درست کردیم تا جشن مفصلی بگیریم .این احساس که میشد که همه چیز رو از خودت جدا کنی بدون اتصال به کارگاه رو دیواره بذاری زمین ، خیلی جالب بود چون روزهای گذشته این امکانو نداشتیم .

طاقچه برفی

   روی یک دیواره با چنین طبیعتی ، نه تنها موفقیت در مسیر و حتی سلامت صعودکنندگان با افتادن یکی از وسایل به خطر می افتد . افتادن یک ابزار میانی یا یک کپسول گاز شاید مهم نباشه ، اما افتادن یک لنگه دستکش ، یک لنگه کفش یا یک کیسه خواب بهترین شکل خداحافظی کردن با عدد همیشگی انگشتان دست یا پاست و حتی ممکنه به عقب نشینی فوری ختم شه .

   روز بعد طوفانی شد ، و ما به خودمون تبریک گفتیم که یه روز استراحت میکنیم و کلی برف آب کردیم .از طریق رادیو با دورترها صحبت کردیم که کمک کرد تا دوری از خانه را اندکی فراموش کنیم . بالای طاقچه برفی مسیرمون تا سه طول از مسیر نروژیها جلو رفت و سپس از سمت راست خارج شدیم و به سمت یک تخته سنگ که شکل قاره افریقا داشت و روی جبهه شمالی بود رفتیم .ما تا جایی که طناب داشتیم طولهای بالای طاقچه را ثابت گذاری کردیم . اما بالاخره 22 ژولای دیگه مجبور شدیم امنیت طاقچه برفی رو ترک کنیم و به سمت لبه دیواره حرکت کنیم .

    تو مسیرهای کوهنوردی روی جبهه های شمالی ، صعودکنندگان  میتونند یک سرپناهی ، چیزی برای فرار از مشکلات احتمال پیدا کنند . اما برای ما روی دیواره عمودی تنها سرپناهمون یک پورتلژ معلق تیتانیوم هست که طراحی شده برای شرایط بد بود . اما از حق نگذریم طراحی پورتلز داشت جایی بین مرگ وزندگی تست میشد . یک پورتلژ واقعا عالی بود وگرنه ممکن بود در طی یک طوفان بدبختی به بار بیاره .

   بعد از چندین طول صعود مصنوعی جدی همراه با صعودهای طبیعی سنگین بالای پورتلژ مواجه شدیم . طولهای با درجه 5.9،5.10 شامل چندین شکاف باریک و به تدریج تنگ شونده در ارتفاع تقریبا 6200 متری . مشکل عمده سنگینی صعود یا ارتفاع بالا نبود بلکه مشکل صعود آزاد با کفشهای گنده و زاغارت ولباسهای زیادمون بود .

   در پایان طول 24، ما احساس کردیم که به اندازه کافی به لبه دیواره نزدیک شدیم تا طناب ثابتامونو نصب کنیم و کمپ آخر رو هم ایجاد کنیم . دیگه برفی پیدا نمیشد تا آب کنیم و کم کم هوا هم داشت خراب میشد .طاقچه ما تو یک تنوره نصب شده بود و جای کمی برای تکون خوردن داشتیم . چند روز بعد که در طوفان سنگینی گیر افتاده بودیم و به خونمون لقب "زیردریایی زرد" دادیم . چون رطوبت اطراف بقدری زیاد بود که انگار وسط اقیانوس هستیم و با ریختن بارون روی دیواره های اون مثل این بود که در آب شناوریم .

   لحظاتی بود که به نظرم میرسید دیگه هیچ راه نجاتی نیست و ناخودآگاه ما رو به این فکر مینداخت که در لحظات آرامش نسبی طوفان بریم بیرون . در نهایت هم در یکی از این موقعیتها این کارو کردیم ؛ با اینکه از آسمون برف و بارون میبارید اما بهر حال آرومتر از قبل بود . کم کم داشت برامون عادی میشد که تو این آب و هوا سر کنیم . یه جورایی هوای خوبی نبود اما بهترین هوایی بود که تو این چند روز داشتیم و اینجوری صعود تو این آب و هوا رو توجیه میکردیم . من به صعود سرطناب بخشی که درجه صعود A3 و 5.10 داشت زیر یک آبشار برف آبکی و درحال یخ زدن پایان دادم  . میشه گفت که لباسهای من  در حال سخت ترین نوع آزمایش بود .

   قبل از یخ زدن کامل برگشتم به پورتلژ و واقعا احساس کردم که دارم هیپوترمی میشم . دور کمپ یک لایه یخ نازک دیده میشد . Ace  هم با دیدن گاهگاه ما از لای ابرها خوب سرگرم شده بود .

   27 زولای ، روز 15 صعود در یک صبح با هوای صاف از خواب برخاستیم و به صعودمون تا لبه پایان دادیم . آخرین طول ترکیب خارق العاده ای از صعود میکس و آزاد بود .تو کلاهکهای متعدد که در حقیقت سوراخهایی بودند که من اسمشونو گذاشتم "سوراخ کرم" . وقتی به بالای دیواره رسیدیم به ما خبرهایی از دوستامون که رو برج بی نام کار می کردند رسید . بعد از فرود به آخرین کمپ Toto و من کمی کج خلق بودیم . شاید چون هیچ کدام از ما نمی خواست در مورد اینکه اگر فردا هوا بد باشه صحبتی بکنه .

   به هر حال صبح روز بعد در بهترین شرایط جوی ممکن طلوع کرد .ما تقریبا بدون هیچ اتلاف وقتی ابزار یخ نوردی ، کرامپونها و.. رو جور کردیم ، یک کوله قله سبک بستیم و حدود ساعت 5 صبح یومار زدن رو ثابتها رو شروع کردیم . چیزی که دیده میشد ، 6 طول یخ نوردی مشکل و صعود ترکیبی و صعود در برف تا قله بود .ما میخهای به جا مانده از صعود نروژیها رو هم پیدا کردیم .آخرین بخش صعود هم شامل یک لایه برف پودر ناپایدار ضخیم یخ زده بود که رفتن به سمت قله رو سخت میکرد . چیزی حدود 5 دقیقه برای هرگام .

   نزدیک غروب روز 28 ژولای قله را صعود کردیم و چند تا عکس انداختیم  : در سمت شرق منظره های زیبایی از قله های پیال و برج موستاق و غولهای بزرگی مثل K2 ، برودپیک و گاشربروم 4و1و2 . در جنوب ، ماشربروم . سمت غرب برجهای دست نیافتنی و غیر قابل وصف و پشتشون گروه لاتوک و یک منظره زیبا از برج بی نام در شمال . کمپ اصلی زیر مسیر پیدا بود و انگار سالها پیش و در گذشته های دور اونجا رو ترک کردیم . زمان سریع میگذشت  و خورشید داشت غروب می کرد . ما هنوز خیلی کار داشتیم تا از زنجیره خطرات بگریزیم  . ما شروع به پایین آمدن کردیم  . فرودهای سریعی که تو هرکدام یک میخ جا میگذاشتیم . هوا کاملا تاریک شد ه بود و تا طنابها رو کشیدیم و به کمپ رسیدیم حدود ساعت 10 شب شده بود . یک روز سخت و طولانی در ارتفاع بالای 6000 متر .

 طی سه روز بعد در حال فرود مسیر بودیم و خبرهای جدیدی از دوستانمون میشنیدیم که بعد از 36 ساعت شرایط بد دیگه به کمپ اصلی رسیده بودند .بعد از گذشت 18 روز از ترک کمپ اول دیواره به اون برگشتیم و فقط تونستیم تشخیص بدیم که شیار دسترسی تبدیل به یک قیف شده که متناوبا آبهای ریزشی رو به شدت  به پایین میداد . اونروز سعی کردیم بارهامونو سبک کنیم تا ببینیم میتونیم از اون شکاف شبانه پایین بریم؟ در واقع ما انتظار داشتیم به علت سرمای هوا کمی اون ریزش برفاب ها فروکش کنه .

 

   تمام شب هر نیم ساعت صدای سیلابهایی رو میشنیدیم  که به پایین سرازیر میشدند . هیچکدوممون چنین وضعیتی رو تا حالا ندیده بودیم .برای مدت کوتاهی صدای سیلاب نیومد و ما فکر کردیم میتونیم فرود بریم اما در همین لحظه یکی از عظیم ترین سیلابها شروع به ریزش کرد ، در حالی که قطعات بزرگی را هم با خودش پایین میبرد . دیگه قانع شدیم که با گرمتر شدن روز برفهای بیشتر ذوب میشوند و تعداد سیلابها بیشتر میشود . بالاخره ما تصمیم گرفتیم فرودمون رو شروع کنیم به قول معروف یا حالا یا هیچ وقت .

  به جای فرود از مسیر آب که خودکشی محض بود مسیرمون رو به سمت یک کنج سنگی که در 700 متری شرق اونجا قرار داشت تغییر دادیم . برای تراورس مسیر آب 8 متر رو یخها فرود اومدیم و کمی یخ نوردی کردیم (با 50 کیلوگرم بار) . با کمی خوش شانسی مسیر آب رو رد کردیم و با یک سری فرود به کف یخچال رسیدیم .سر جمع با 44 فرود از قله تا کف یخچال .متوجه شدیم که روزهای گرم اخیر یک شکاف عظیم بدون معبر کف یخچال ایجاد کرده .بالاخره به نظر میرسید به ساحل آرامش رسیدیم .لحظاتی که جا داشت این ایمنی رو بعد از روزها جشن بگیریم .

   در حالی که هی با خودمون تکرار میکردیم "زیردریایی زرد" خرامان وارد کمپ اصلی شدیم .  Uli هنوز اونجا بود تا هلیکوپتر برسه . هلیکوپتر به خاطر درگیری های دوره ای مرز کشمیر تاخیر داشت .او قانع نشده بود و از این نابسامانی غر میزد :" من چند روزه منتظر هلیکوپتر هستم اما مطمئنا هلیکوپتر که بیاد 20 دقیقه هم برای من انتظار نمیکشه!" Ace و من سعی کردیم با این جمله که اینجا جهان سومه و نباید انتظار داشته باشی همه چی مثل اتحادیه اروپا منظم باشه رومش کنیم .اما اون سر حرف خودش بود .اما روز بعد و بطور غیر منتظره هلیکوپتر ظاهر شد .هلیکوپتر تو بادهای شدید به شدت به این سو وآن سو میرفت و به زحمت نشست . یکی از خدمی پرید بیرون . انگار دفعه اولی بود که باند پیچی میدید . بهرحال اونو رو برانکارد گذاشتن و آماده رفتن شدند . به علت حرکت ناگهانی هلیکوپتر نفر آخر به زحمت تونست بره تو ولی به هرحال اون در تونست Uli  رو ببلعه . شانس آوردیم مدارک مهم Uli  تو پیراهنش بود .چون کیف کمک های اولیه افتاد و نتونستیم به این راحتیا بندازیم تو هلیکوپتر .

   وقتی دوباره سکوت برگشت به کمپ هیجانزده به هم نیگاه کردیم و ناگهان زدیم زیر خنده . کمپ به هم ریخته بود و کلی کاغذ و ابزار توش پراکنده بود . در حالی که ما ماهها بود از زندگی عادی فاصله گرفته بودیم کم کم  داشتیم به زندگی برمیگشتیم و خاطره سختی های صعود ترانگو تو رویاهامون فاصله میگرفت . حالا دیگه ما فقط یک فکر داشتیم اونم برگشتن به خونه بود .

 کروکی مسیر در ابعاد واقعی

Appendix A: COMPLETE LIST OF ASCENTS

Nameless Tower Ascent Year Team Route

  • 1st: 1976 British new route
  • 2nd: 1987 Yugoslav (Cankar, Knez, Srot) new route
  • 3rd: 1987 Swiss-French (Piola et al) new route (parapente descent)
  • 4th: 1988 Swiss-Polish (Kurtyka, Loretan) new route
  • 5th: 1988 German (et al) Yugoslav route
  • 6th: 1988 German (Gullich, Albert et al) Yugoslav route (1st free ascent)
  • 7th: 1989 Spanish (Gallego et al) new route
  • 8th: 1989 German (Gullich, Albert, Stiegler) new route: The Eternal Flame
  • 9th: 1990 Lowe/Destiville Yugoslav route
  • 10th: 1990 Japanese Solo new route
  • 11th: 1992 Spanish (Lorenzo,Santiago,Pepe) Kurtyka-Loretan route
  • 12th: 1992 Spanish (Pepe, Kiki) Yugoslav route
  • 13th: 1992 Korean (Young Chu et al) Yugoslav route
  • 14th: 1992 Child/Wilford new route

Great Trango Tower-Main Summit

(note: routes to the main summit are alpine climbs)

Ascent Year Team Route

  1. 1st 1977 Rowell,Schmitz,Hennek,Roskelly West Side (alpine route)
  2. 2nd 19? Swiss or French team??? West Side "
  3. 3rd 1985 Scott Wollums, Andy Selters NW ridge (alpine route)
  4. 4th 1988 Giordani (Italian) solo NW ridge "
  5. 5th (?) 1992 Australian (base-jumping team) NW ridge

"

Great Trango Tower-East Summit

Ascent Year Team Route

  1. 1st 1984 Hans Christian Doseth, Finn Daelhi Norwegian Buttress
  2. 2nd 1992 John Middendorf, Xaver Bongard The Grand Voyage

Note: the Norwegian Buttress was climbed to the rim but not the summit by both a Japanese team in 1990 and a Spanish team in 1991.